هرچند مدت زیادی است که وبلاگ انجمن به روز نشده و شما باید شرمندگی ما را بپذیرید اما این به آن معنا نیست که انجمن تعطیل بوده یا فعالیت چندانی نداشته . نه . انجمن ادبی حافظ سالهاست که سر پاست و قرار نیست به این راحتی از پا بیفتد . در ایبن چند وقت به دلیل مشکلات مختلف و مشغله اعضا متاسفانه وبلاگ به روز نشد و کمی باد سرد در فضای وبلاگ وزیدن گرفت.
از این حرفها که بگذریم چند خبر کوتاه دارم که بد نیست بخوانید :
اول اینکه :
جلسه نقد و بررسی آثار رسیده به دومین جشنواره تپشهای ماندگار در گرگان برگزار شد . جلسه ای که تاسفانه تنها با حضور اعضای انجمن حافظ گنبد و چند نفر از شاعران آزادشهر و گرگان همراه بود . هرچند سخنرانی آقای جهانگیری درباره ساختارشناسی اسطوره با نگاهی به شاهنامه بسیار شنیدنی بود و تمام کاستی های جلسه را از بین برد . البته لازم به ذکر اینکه این جلسه در واقع اولین جلسه انجمن ادبی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان بود که مسئولیت آن را سید مهدی جلیلی به عهده دارد .
دوم اینکه :
دوشنبه هفته آینده ( 87/9/18ساعت 2 عصر )، بعد از دو سال ، یک بار دیگر انتخابات شورای مرکزی انجمن برگزار میشود . از تمامی اعضا قدیم و جدی دعوت می شود در این جلسه مهم و آنده ساز حضور به هم رسانند .
و اما شعر
نوشته می آیم
با مرکب این شب
که سپیده دمانش گرفته گرداگرد
روان به راه دایره ای دیگر
................................
انگشت می برم
کمی از سیاهی چشمت را
برای نوشتن این شعر
#####
اینک منم قربانی تان
کلمات گرسنه
منم قربانی تان
نگاههای سرزنش کننده
در بر بگیرید
این سوژه ء جدیدتان از دام تا همیشه
منم جز ء حل نشده ء معادلاتتان
چنان کرواتی غریب در جامه و ردایتان
مرا در بر بگیرید
اجتماع تنها
اجتماع غریب...
#####
اشک تو هر چقدر هم که زلال از دو چشم سیاه می افتد
روسری تا که از سرت وا شد باد با لشکرش هجوم آورد
گیسوانت دوباره شوریدند جنگ سختی به راه می افتد
این تویی که همیشه پیروزی گر چه هر چند لحظه می دیدم
چند تا از سیاه لشکر ها زیر پاهای شاه می افتد
چند تا از سیاه لشکر ها مثل من زیر پات بر خاکند
یک نظر هم نکرده می گویی اتفاق است گاه می افتد
تو اگر چه بلند بالایی من اگر چه شکسته ام اما
روزگار است گاه می بینی کار کوهی به کاه می افتد
می نشینم مقابل این چاه یک نفر تا برادری بکند
بگذر ای کاروان که یوسف نیست هر کسی که به چاه می افتد
چشم عاشق همیشه گریان است آستینش همیشه خون آلود
عاشق آنقدر صاف اشکش با یک تلنگر به راه می افتد
خواستم درد دل کنم اما دیدم این شعر جای خوبی نیست
بین ابیات یک غزل گاهی یک دو بیت اشتباه می افتد
#####
حس ميكردم كه يه روز از اين روزا ميره و اينجا منو جا ميذاره
انگاري كه حق من جهنمه وقتي كه بهشت برام جا نداره
پيش من از عاشقي حرفي نزد عشق من براي اون بهونه بود
عشقي كه پيش خدا مقدسه واسه اون بازي بچه گونه بود
حالا من موندم و بغض بيصدا كه داره قلبمو آتيش ميزنه
نميدونم دردمو به كي بگم طفلكي چه بيصدا جون ميكنه
شب و روزم ميگذشت به ياد تو تو برام تموم زندگي شدي
تو بهشت آرزوهاي دلم مرهم زخماي خستگي شدي
اگه ساده ست واسه تو گذشتن از چشماي خيس و تن خسته ي من
حرفي نيست برو به چشماتم بگو كه نگردن پي اين شكسته تن
حالا من موندم و بغض بيصدا كه داره قلبمو آتيش ميزنه
نميدونم دردمو به كي بگم طفلكي چه بيصدا جون ميكنه
#####
به زودی این وبلاگ تحویل اعضای جدید انجمن خواهد شد و امید است با موفقیت و تلاش بیشتری ادامه یابد .
یا حق
